دربارهی من
زندگی، چنانکه همیشه، بر بسترِ احتمال و عدمقطعیت جاری است
ما هیچگاه همهی اطلاعات لازم را در اختیار نداریم، آینده هرگز بهطور کامل قابل پیشبینی نیست و بسیاری از مهمترین تصمیمهای زندگیمان را زمانی میگیریم که هنوز بخشی از واقعیت برای ما ناشناخته است. در چنین جهانی، تصمیمگیریِ سنجیده، مدیریت ریسک و حرکت در مسیر رشد، بدون شناخت الگوها و قواعدِ حاکم بر تصویر بزرگتر، ممکن نخواهد بود.
اما ذهن انسان، جهان را تنها از دریچهی تجربهی شخصی خود میبیند
همین ویژگی، اگرچه برای زیستن ضروری است، گاهی این برداشت را ایجاد میکند که تجربههای ما یگانهاند؛ گویی تاریخ، از لحظهی حضور ما آغاز شدهاست. وقتی عشقی عمیق را تجربه میکنیم یا در یک رابطهی عاطفی شکست میخوریم، احساس میکنیم هیچکس پیش از ما چنین چیزی را از سر نگذرانده است. وقتی سوگ و فقدانی را تجربه میکنیم، اندوه خود را بیهمتا میدانیم. وقتی تصمیمی در زندگی، کسبوکار یا سرمایهگذاری به نتیجهای نامطلوب میانجامد، گاه چنان خود را سرزنش میکنیم که گویی این خطا هرگز برای انسان دیگری رخ ندادهاست. در حالی که، آنچه برای ما تجربهای کاملن شخصی به نظر میرسد، اغلب بخشی از الگویی بزرگتر است که بارها در تاریخ زندگی انسانها تکرار شدهاست. تا زمانی که تجربهی فردی خود را معیار بدانیم، نهتنها از تجربهی نسلهای پیشین و انسانهای پیرامون خود محروم میشویم، بلکه مهمتر از آن، توانایی دیدن الگوها را نیز از دست میدهیم. شاید شناخت، درست از همان لحظه آغاز شود که بتوانیم چند گام از روایتهای شخصی خود فاصله بگیریم و همه چیز را در افقی وسیعتر ببینیم.
و در نهایت هر شناختِ درست، الزامن با پرسشی درست آغاز شدهاست
و شاید بنیادیترینِ این پرسشها، شناختِ ذهنِ انسان باشد؛ زیرا در نهایت، هر آنچه تجربه میکنیم —از ادراک و معنا گرفته تا هویت، ارتباط، عشق، انتخاب و تصمیمسازی— درون آن رقم میخورد. ذهن، جهان را آنگونه که هست تجربه نمیکند؛ بلکه همواره مدلی از آن میسازد. هر تصمیم، هر قضاوت و هر احساس، بر پایهی همین مدل شکل میگیرد؛ مدلی که نه خودِ واقعیت، بلکه بهترین تقریب ذهن از واقعیت است. از نگاه من، بسیاری از رنجهای انسان، تعارضهای میان افراد، شکستهای حرفهای، تصمیمهایی با پیامدهای نامطلوب و حتی بخش بزرگی از خطاهای شناختی، نه از خود جهان، بلکه از شکاف میان واقعیت و مدلی ناشی میشوند که ذهن از آن ساخته است. به همین دلیل، مسئلهی اصلی برای من هرگز صرفن درمان یک اختلال یا حل یک مشکل نبوده است. وقتی در سال 1402 روانپزشکی را در دانشگاه علوم پزشکی مشهد انتخاب کردم، بیش از آنکه روانپزشکی را مقصد بدانم، آن را نقطهای برای آغاز پرسشهایم میدیدم.
پرسشهایی مانند: ذهن چگونه جهان را بازنمایی میکند؟ چگونه معنا را میسازد؟ چگونه هویت را شکل میدهد؟ چرا دچار سوگیری و خطا میشود؟ و چگونه میتوان کیفیت این فرایندها را ارتقا داد؟ همین پرسشها، مرا از روانپزشکی به علوم شناختی، تصمیمسازی، نظریهی احتمال، سیستمهای شناختیِ مصنوعی و اقتصادِ رفتاری رسانده است. برای من، اینها رشتههایی مستقل و بیارتباط با یکدیگر نیستند؛ بلکه بیانهای متفاوت یک پدیدهی واحدند: ذهن انسان در مواجهه با عدمقطعیت چگونه عمل میکند؟
من در جستوجوی پاسخهای نهایی نیستم؛
زیرا جهان، به ندرت چنین پاسخهایی در اختیار ما میگذارد. آنچه برای من اهمیت دارد، پرورش ذهنی است که بتواند الگوها را ببیند، پیوسته پرسشهای بهتری مطرح کند، مدلهای خود را با شواهد تازه بازنگری کند و در میان جریانِ مداومِ عدمقطعیت، آگاهانهتر بیندیشد و سنجیدهتر تصمیم بگیرد.